تبليغاتX
از هر دری سخنی
از هر دری سخنی
موضوعات روز
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط علی
به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:

1) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟

الف _ صبح،

ب- عصر و غروب،

ج _ شب

2) معمولاً چگونه راه مى روید؟

الف _ نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند،

ب- نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم،

ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،

د _ آهسته و سربه زیر، ه- - خیلى آهسته

3) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛

الف _ مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید،

ب- دستها را در هم قلاب مى کنید،

ج _ یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید،

د _ دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید،

و ه-_ با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مىکنید

4) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟

الف _ زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم،

ب- چهارزانو،

ج _ پاى صاف و دراز به بیرون،

د _ یک پا زیر دیگرى خم

5) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟

الف _ خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،

ب _ خنده، اما نه بلند،

ج _ با پوزخند کوچک،

د _ لبخند بزرگ،

ه_ لبخند کوچک

6) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛

الف _ با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید

ب _ با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید

ج _ در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید

7) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛

الف _ از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید

ب _ بسختى ناراحت مى شوید

ج _ حالتى بینابین این 2 حالت ایجاد مى شود

8) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟

الف- قرمز یا نارنجى

ب- سیاه

ج- زرد یا آبى کمرنگ

د- سبز

ه- آبى تیره یا ارغوانى

و- سفید

ز- قهوه اى، خاکسترى، بنفش

9) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟

الف- به پشت

ب- روى شکم (دمر)

ج- به پهلو و کمى خم و دایره اى

د- سر بر روى یک دست

ه- سر زیر پتو یا ملافه...

10) آیا شما غالباً خواب مى بینید که:

الف- از جایى مى افتید.

ب- مشغول جنگ و دعوا هستید.

ج- به دنبال کسى یا چیزى هستید.

د- پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.

ه- اصلاً خواب نمى بینید.

و- معمولاً خواب هاى خوش مى بینید

امتیازات

سؤال اول: الف(2 امتیاز)، ب (4 امتیاز)، ج (6 امتیاز)

سؤال دوم: الف (6امتیاز)، ب (4 امتیاز)، ج (7 امتیاز)، د (2 امتیاز)، ه (1 امتیاز)

سؤال سوم: الف (4 امتیاز)، ب (2 امتیاز)، ج (5 امتیاز)، د (7 امتیاز)، ه (6 امتیاز)

سؤال چهارم: الف (4 امتیاز)، ب (6 امتیاز)، ج (2 امتیاز)، د (1 امتیاز)

سؤال پنجم: الف (6 امتیاز)، ب (4 امتیاز)، ج (3 امتیاز)، د (5 امتیاز)، ه (2 ا متیاز)

سؤال ششم: الف (6 امتیاز)، ب (4 امتیاز)، ج (2 امتیاز)

سؤال هفتم: الف (6 امتیاز)، ب (2 امتیاز)، ج (4 امتیاز)

سؤال هشتم: الف (6 امتیاز)، ب (7 امتیاز)، ج (5امتیاز)، د (4 امتیاز)، ه (3 امتیاز) و (2 امتیاز)، ز (1 امتیاز)

سؤال نهم: الف (7 امتیاز)، ب (6 امتیاز)، ج (4 امتیاز)، د (2 امتیاز)، ه (1 امتیاز)

سؤال دهم: الف (4 امتیاز)، ب (2 امتیاز)، ج (3 امتیاز)، د (5 امتیاز)، ه (6 امتیاز)، و (1 امتیاز)

خب، امتیازهایتان را جمع زدید. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید.

نتیجه گیرى:

* اگر امتیاز شما بالاى 60 است

دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند«کاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند.

* اگر از 51 تا 60 امتیاز دارید

بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند، بدون فکر عمل مى کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر

هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.

* اگر از 41 تا 50 امتیاز به دست آوردید

به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.

* اگر 31 تا 40 امتیاز نصیب شما شد

بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید.

* از 21 تا 30 امتیاز

در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید.

* و اگر کمتر از 21 امتیاز داشتید: دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد!

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط علی
سن خودتان را به من نگویید؛ چون ممکن است حقیقت را نگویید. این یک بازی بسیار شسته و رفته و زیبا است.
رو راست باشید و به ترتیب جلو برویم، بیشتر از یک دقیقه طول نمی‌کشد. به ترتیب به پرسش‌ها پاسخ دهید.
قبل از پاسخ دادن، قول دهید که پرسش‌ها را از قبل نخوانید. وقت شما هدر نمی‌رود (هم فال و هم تماشا)
ـ قبل از هر چیز، به خاطر بیاورید که در طول یک هفته چند بار شکلات می‌خورید. (بیش از ١ بار و کمتر از ١٠ بار)
ـ عدد تعداد شکلات در هفته را ضرب در ٢ بکنید.
ـ جمع آن را به علاوه ٥ کنید.
ـ جمع را ضربدر ٥٠ کنید.
ـ اگر امسال از تولدتان گذشته جمع را به عدد ١٧٦٢ اضافه کنید؛ در غیر این صورت جمع را به ١٧٦١ اضافه کنید.
ـ حالا جمع کل که چهار رقمی است از سال تولد میلادی خودتان کسر کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شما به یک عدد سه رقمی رسیده‌اید.
اولین عدد: تعداد دفعات خوردن شکلات شما در هفته است و دو شماره بعد سن شماست.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط علی
فقط تو ایرانه که وقتی صاحبخونه میخواد صمیمیتشو با مهمون نشون بده

 میگه پاشو شلوارتو در بیار ... !!

ﻭﻗﺘﻲ 5 ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ آﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﻳﻞ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻢ
ﻭ آﻻﺭﻡ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻤﺐ ﺧﻨﺜﻲ ﻛﺮﺩﻡ

خانه ی سينما رو تعطيل كردين، جدايي نادر از سيمين افتخار آفريد...
خوب بزنيد اين فدراسيون فوتبال رو هم تعطيل كنين، شايد قهرمان جام جهاني شديم!!
 
یه يخچال نو خريدم، يخچال قديميه رو گذاشتم دم در روش نوشتم: رايگان! هركسي خواست، ببره.

هر روز ميومدم مي ديدم يخچال سر جاشه!
دو سه روز گذشت ديدم اينطوريه
رو يخچال نوشتم: براي فروش، 50000 تومان!
فردا صبحش اومدم ديدم يخچال رو دزديدن!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط علی






بين ایرانی ها يه مسابقه مهارت شمشير زني ميذارن . بعد از مسابقه خبرنگار با سه نفر اول مصاحبه می کنه ....
اول ميره سراغ نفر سوم:
شما چي شد که نفر سوم شدي ؟
نفر سوم یه مگس رو تو هوا با شمشير دو نصف ميکنه .....
خبرنگاره ميره سراغ نفر دوم . نفر دوم هم یه مگس به خبرنگار نشون ميده با شمشير تو
هوا دوتا بالشو میزنه ....
خبرنگار هاج و واج مي مونه که نفر اول چه شاهکاريه ؟
به نفر اول که غضنفر بوده ميگه شما چه مهارتي نشو ن دادي؟ غضنفر يه مگس نشونش
ميده با شمشير تو هوا مگس رو ميزنه...مگسه اول ميفته زمين بعد بلند ميشه دوباره
پرواز ميکنه...
خبرنگارمیگه ...اين که رفت!
غضنفر میگه رفت ... ولی دیگه هیچوقت بچه دار نمیشه ....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط علی

میدونید چرا توی مراسم عزا گلاب زیاد استفاده میشه؟ چرا گلاب می‌ریزند روی لباس و بدن عزادارها؟ چرا توی مراسم عروسی این گلاب استفاده نمیشه؟ چرا وقتی شاد هستیم کسی دست به گلاب نمیزنه؟به خاطر اینکه گلاب غم زدا است. ترشح ئیدروفین و اندروفین را در مغز متعادل میکنه و احساس آرامش و آسودگی به آدم میده.شب اگه فکرای بد توی کله‌ات میاد، اگه هی اینور و اونور میشی نمیتونی بخوابی کافیه یک پارچه سفید برداری و روش گلاب بریزی و بگذاری زیر سرت، تا صبح مثل یک دسته گل میتونی بخوابی.نسخه دوم هم پیشنهاد میکنم یک لیوان بردارید و یک چهارم آن را عسل بریزید و دو سوم آب جوش و کمی گلاب. قبل از خواب این شربت را صرف کنید ببینید چه حالی میده واسه خواب.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط علی

یه ١٠٠ دلاری نگه داشتم که انشالله تا ٢ ماه دیگه خونه بخرم !


وقتی حاجیان به شیطان سنگ می زدند، شیطان می خندید و می گفت:
این جماعت که امروز به من سنگ می زنند، برسند تهران به من زنگ می زنند!


گفت از حادثه ای لبریزم ، من پر از فریادم ، در درونم غوغاست
گفتم این حال تو را میفهمم ، دستشویی آنجاست !!!


بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی
ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم
مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم !

 

تحقیقات دانشمندان اخیرن نشون داده :


گذر زمان هیچ چیزی را حل نمی کند
شــــایـــد ماست مالی کند !

 

خواستم جونمو فدات کنم ، باخودم گفتم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی !؟

 

رفتم دم مغازه به فروشنده می گم قرص پشه داری؟


می گه واسه کشتنش می خوای؟
پـَـ نه پَــ، برای سردردش می خوام!

 


بندبند دل بنده به بندبند دلت بنده ، دلبنددل بنده دل بنده برات تنگه!
زن در حالی که در آینه نگاه میکنه به شوهرش میگه:
من جدیدا خیلی وحشتناک، چاق و زشت به نظر میرسم..
لطفا یه چیز خوب به من بگو
شوهر: بیناییت فوق العادست عزیزم!!!


تحقیقات دانشمندان نشون داده
جمله ” تا۵ دقیقه دیگه آماده ام.” خانوما
و جمله ” تا ۵ دقیقه خونه ام.” آقایون
یه معنی رو میده!!!


برای یک زن زیاد مهم نیست شوهرش کجاست
همینکه بدونه به شوهرش خوش نمیگذره براش کافیه!

 

چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود


و چه بسیار لباس ها دیدم که انسانی درونش نبود…
( دکتر علی شریعتی دم در بوتیک لباس فروشی … )

 

از غضنفر میپرسن


جمله “مادر شوهرم را بوسیدم”
ماضی نقلی است یا استمراری؟
میگه هیچ کدام ! ماضی اجباری !


سلامتی مادرهای قدیم که وقتی لنگه دمپایی رو پرت میکردن طرفمون صاف میامد میخورد تو سرمون!!!


دیدن یه سوسک توی اتاق خواب درواقع مسئله خاصی نیست
مسئله خاص از اونجا شروع میشه که : سوسکه ناپدید میشه … !!


کوچیک که بودیم تنها کفشامون رو اشتباه میپوشیدیم اما حالا چی؟ حالا که بزرگ شدیم تنها کار درستمون پوشیدن کفشامونه!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط علی
مجتبی مرادی” روز سه شنبه در حالی که پشت یک دکه سمبوسه فروشی در میدان بار فروشان دزفول مشغول کار بود، در گفت گو با ایرنا دلیل این اقدام را فقر شدید مالی عنوان کرد.

وی گفت که برای تامین هزینه های زندگی و نیز اردوهای اعزامی ناگزیر است که کار کند و بدلیل نبود کار مناسب مجبور شده تا دست به سمبوسه فروشی بزند و مخارج زندگی خود را از این طریق تامین کند.

مرادی گفت: «حدود ۵ سال است که به طور متوالی برای دزفول مقام جهانی و کشوری می آورم و در سال ۹۰ مقام سوم کشتی آزاد جهان در مجارستان را کسب کردم که در این خصوص از سوی تربیت بدنی تنها ۸ میلیون ریال و شهرداری ۵ میلیون ریال تاکنون به من کمک شده است».

وی افزود: «این در حالی است که برای اعزام در هر یک از اردوهای تیم ملی به تهران حداقل دو میلیون ریال باید هزینه کنم».

مرادی گفت: «پدر پیری دارم که ۹ سال است به دلیل درد شدید کمر و زانو خانه نشین شده و من و برادر دانشجویم برای تامین مخارج زندگی در میدان بار فروشان دزفول سمبوسه فروشی می کنیم».

وی افزود: «به دلیل فقر مالی از ادامه تحصیل باز مانده ام که با تلاش تربیت بدنی دزفول مجددا برای اخذ دیپلم، ادامه تحصیل می دهم، لیکن برای راهیابی به دانشگاه با مشکل مالی روبرو هستم».

این کشتی گیر مدال آور دزفولی خاطر نشان کرد که ۱۸ سال از عمرم می گذرد شغل مناسبی برای تامین هزینه های خانواده ام ندارم این در حالی است که یک ورزشکار باید از مکمل های پروتئینی و تقویتی استفاده کند و از وسایل مورد نیاز برای تمرین بهره ببرد، لیکن بدلیل مشکل مالی قادر به تامین آنها نیستم.

وی گفت: «در حالی که به هم تیمی های من در سایر استان ها از جمله استان رضوی ۱۲۰ میلیون ریال به همراه یک دستگاه خودروی پراید، یک قطعه زمین و یک واحد آپارتمان داده اند، این در حالی است که به من تنها جمعا ۱۳ میلیون ریال برای کمک تحصیلی و سایر هزینه ها از سوی تربیت بدنی و شهرداری کمک شده است».

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط علی

صالح بن قدوس گفت:

 

هیچ حال نیست که در آن امید نفعی نباشد.

 

شخصی گفت: اگر مردی را به یک دست بیاویزند، در آن چه حال باشد؟

 

گفت: زیر بغلش عرق نکند!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط علی

حکیمی را خبر موت فرزند گفتند.

 

گفت: می‌دانستم.

 

گفتند: از کجا دانستی؟

 

گفت: آن روز که متولّد شد، این دانستم!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 توسط علی
این مطالبو یکی از خوانندگان وبلاگم به نام سام.جاندار برام فرستاده که ازش تشکر میکنم

باد میوزد
میتوانی درمقابلش هم دیوار بسازی وهم آسیاب بادی تصمیم باتوست



فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست

دوست داشتن امری لحظه ای است اما داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است.


بهترین راه ارتباط آن است ک عشق شما به هم ازنیاز شما به هم سبقت بگیرد.


انتخاب باتوست

میتوانی بگویی صبح بخیرخداجان یا بگویی خدا به خیرکند"صبح شده



هیچ گاه از مشگلات زندگی خسته نشو چرا که کارگردانها همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگران میدهند.


خوشبختی در ۳ جمله است
1.تجربه ازدیروز
2.استفاده ازامروز
3.امید به فردا

ولی مابااین ۳ جمله زندگیمان راتباه میکنیم
1.حسرت دیروز
2.اتلاف امروز
3.ترس از فردا


یادت باشه دنیا کرویه هروقت احساس کردی به آخرش رسیدی شایددرنقطه ی شروع باشی


وقتی زندگی برایت سخت شد یادت باشد که دریای ارام ناخدای قهرمان نمیسازد.


وقتی نیاز به عشق داری عاشق مشو. وقتی عاشق شو که تمام وجودت سرشار از عشق باشد وبخواهی آن راباکسی تقسیم کنی.






ودرنهایت برای استاد عزیزم مینویسم

ارزش یک احساس ب شدت آن نیست ب مدت آن است


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط علی
 
 
۱ -کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي‌كنند
 
 انسان‌هاي منطقي هستند.

 
۲ - كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء ميكنند دير
 
 منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند.

 
۳ - كساني كه از خطوط عمودي استفاده ميكنند لجاجت و
 
 پافشاري در امور دارند.

۴ -
كساني كه از خطوط افقي استفاده ميكنند انسان‌هاي منظّم
 
هستند.

۵-
كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند.

 
۶ - كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند.

۷ -
كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را
 
 در فاميل برتر مي دانند.

۸-
كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت
 
هستند.

۹ -
كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند
 
 شخصيت خود را نشناخته‌اند.

۱۰  كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند، كساني

 هستند كه ميخواهند به قله برسند


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط علی
خوشبختي ما در سه جمله است :
 تجربه از ديروز،
 استفاده از امروز،
 اميد به فردا
 

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :

حسرت ديروز،

 اتلاف امروز،

ترس از فردا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط علی
****
تفاهم به معنای درک کردن نیست
بلکه به معنای توانایی تحمل تفاوتهاست . . .
***
جهان اول جاییست که عکاسانش برای جایزه
از گرسنگان جهان سوم عکس می گیرند . . .
***
متاسفانه توی قرن ۲۱ “اسکل” به کسی‌ گفته میشه که
قلبی پاک و بی گناه و مهربون داره،آدم فروش و نا رفیق نیست و از پشت خنجر نمیزنه
***
تفنگ های پر برای شلیک به مغزهای پر ساخته شده اند
و مغزهای خالی برای پر کردن این تفنگها . . .
(نیچه)
***
شر با شر خاموش نمی شود چنان که آتش با آتش
بلکه شر را خیر فرو می نشاند و آتش را آب . . ..
***
دو بیگانه ی همدرد
از دو خویشِ بیدرد
با هم نزدیک ترند . . .
(دکتر شریعتی)
***
پست ترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت کدورت فاش سازد . . .
***
آنان که بودنت را قدر نمی دانند
رفتنت را “نامردی” میخوانند . . .
***
آنهایی که درزندگیت نقشی داشته اند را دوست بدار
نه آنهایی که برایت نقــش بازی کرده اند . . .
***





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط علی
آقايون وقتي كه مي خوان كاري رو انجام بدن:

اول خوب فكر ميكنن...          بعد

به حرف دلشون گوش ميدن...       بعد

به خدا توكل ميكنن...           

و در آخر.....

با اعتماد به نفس كامل....

كاري رو انجام ميدن كه ....

زنشون ميگه!!!  


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 توسط علی
دلـم سـاعـتـي مـيـخـواهـدکـه...

 مـانـده بـاشـد روي ساعـتـهـاي بـا تـو بـودن


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط علی
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل
عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط علی

-یادمون باشه که؛ خدا همیشه هست.

-یادمون باشه که؛ کسی که زیر سایه دیگری راه میره، خودش سایه‌ای نداره.

-یادمون باشه که؛ هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

-یادمون باشه که؛ زخم نیست آنچه که درد دارد، عفونته.

-یادمون باشه که؛ در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.

-یادمون باشه که؛ دست به کاری نزنیم که نتوانیم آن را برای دیگران تعریف کنیم.

-یادمون باشه که؛ اونایی که دوستشون داریم می‌تونند دوستمون نداشته باشند.

-یادمون باشه که؛ حرف‌های کهنه از دل کهنه میاد، پس دلی نو بخریم.

-یادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمه‌ای می‌بره برای پنهان شدن، نه آزادی.

-یادمون باشه که؛ باورهامون شاید دروغ باشند.

-یادمون باشه که؛ لبخندمان را در آیینه جا نگذاریم.

-یادمون باشه که؛ آروزهای انجام نیافته دست زندگی رو گرفتن و اونو راه می‌برند.

-یادمون باشه که؛ محبت به دیگران برای نمایش گذاشتن مهر خودمون نباشه.

-یادمون باشه که؛ آدم‌ها همه ارزشمندند و همه می‌تونند مهربون و دلسوز باشند.

-یادمون باشه که؛ تنهایی ما در مقایسه با تنهایی خورشید خیلی کمه.

-یادمون باشه که؛ دو رنگی رو با کمتر از صداقت ندیم.

-یادمون باشه که؛ دلخوشی‌ها هیچ کدوم ماندگار نیستند.

-یادمون باشه که؛ تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز روبراهه.

- یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.

-یادمون باشه که؛ آرامش جایی فراتر از ما نیست.

-یادمون باشه که؛ من تنها نیستم، ما یک جمعیت‌ایم که تنهاییم.

-یادمون باشه که؛ از چشمه درس خروش بگیریم و از آسمان درس پاک زیستن.

-یادمون باشه که؛ برای آموختن و درس دادن به دنیا آمدیم، نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.

-یادمون باشه که؛ برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!

-یادمون باشه که؛ لازمه گاهی با خودمون روراست‌تر از این باشیم که هستیم.

-یادمون باشه که؛ قبلا چیزهایی برامون مهم بودند که حالا دیگه مهم نیستند.

-یادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود.

-یادمون باشه که؛ نیازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.

-یادمون باشه که؛ ما از این به بعد هستیم، نه تا به حال.

-یادمون باشه که؛ غیرقابل تحمل وجود ندارد.

-یادمون باشه که؛ با یک نگاه هم ممکنه بشکنند دل‌های نازک.

-یادمون باشه که؛ به جز خاطره‌ای هیچ نمی‌ماند.

-یادمون باشه که؛ وظیفه من اینه «حمل باری که خودم هستم تا آخر راه».

-یادمون باشه که؛ منتظر تنها یک جرقه است، انبار مهمات.

-یادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهی برمی‌گرده،گاهی نه.

-یادمون باشه که؛ در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

-یادمون باشه که؛ همیشه چند قدم آخره که سخت‌ترین قسمت راهه.

-یادمون باشه که؛ امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.

-یادمون باشه که؛ به جستجوی راه باشیم نه همراه.

-یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.

-یادمون باشه که؛ کلا ناامید نمیشی اگه تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.

-یادمون باشه که؛ خوبی اونی رو که نداریم اینه که نگران از دست دادنش نیستیم.

-یادمون باشه که؛ در خسته‌ترین ثانیه عمر، رمقی برای انجام کارهای کوچک هست.

-یادمون باشه که؛ وقتی از دست دادن عادت میشه بدست آوردن، دیگه آرزو نیست.

-یادمون باشه که؛ اونایی رو که گوشه آسایشگاه‌ها غریب‌اند و تنها، از یاد نبریم.

-یادمون باشه که؛ گاهی باید برای راحتی خیالِ دیگران خودمون رو خوشحال نشون بدیم.

-یادمون باشه که؛ سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست.

-یادمون باشه که؛ قولی را که به کسی میدیم عمل کنیم.

-یادمون باشه که؛ دوست بداریم بی‌انتظار پاسخی از طرف دیگران.

-یادمون باشه که؛ مهربانی صفت بارز عشاق خداست پس از اینکار ابایی نکنیم.

-یادمون باشه که؛ این دعا همیشه ورد زبونمون باشه «خدایا هیچوقت ما رو به حال خودمون رها نکن»


دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط علی
مغرورانه اشک ریختیم ... مغرورانه سکوت کردیم


چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم


غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند



هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم


هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط علی

آدمی را از فراموشی آفریده اند!!

خوب برای هرکسی ممکن است چیزهای مهم را فراموش کند

همان قدر که گاهی من فراموش می کنم مهم ترین چیز این دنیا را. گاهی

 فراموش میکنم که خدا چقدر دوستم دارد...


همان قدر هم ممکن است هرکسی هرچیز مهمی را فراموش کند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط علی
 
«تو اگر گلی را دوست بداری که در ستاره ای باشد، چه شیرین است که شب
 
 هنگام به آسمان نگاه کنی. همه ی ستاره ها به گل نشسته اند.»

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط علی

 
چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن ...
گاهی وقتش نمیرسد!!
گاهی از صبر خسته می شوی!!
گاه منتظری که بیاید!!
گاهی دلت برای ... قدیمها تنگ میشود!!
گاهی رابطه ها شکل عوض میکنند!!
یا در گذشته!! یا در آینده!!
چه فرقی میکند؟!!!
بیچاره حالمان که مدام خراب دیروز و فردا میشود...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 توسط علی
۹۱/۳/۱ معارف

۹۱/۳/۳ فارسی

۹۱/۳/۶ دیفرانسیل و زیست

۹۱/۳/۹ فیزیک

۵نمره از ترم اول و ۱۵ نمره از ترم دوم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط علی
با سلام خدمت همه دوستان بخصوص دوستان قدیمی

مدتها بود که بدلیل مشغله زیاد فرصت نوشتن مطلبی را نداشتم

اما سعی میکنم که از این به بعد حتما به صورت منظم دلمشغولی هایم را بنویسم  

امیدوارم سال جدید برای همه ایرانیان سال خوبی باشه و همگی به ارزوهامون برسیم  انشاالله


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 توسط علی

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستانی  مشغول کار
بودم با دختری آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او
نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو
هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی
خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و ….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات او انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت خواهرش روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی
انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و
لبخند میزد.

سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور
میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده
بود


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390 توسط علی
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او
را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و
يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين
داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه
به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا
اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست
مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو
سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت
مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با
شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت
كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر
پول گير آورده‌ام.

شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و
ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري
به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول
بدهند .
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند..»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی
می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که
مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر
می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت
دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »
شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشته است. او به خوبی می
دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید
آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید
تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به
اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند
زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد
بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت
دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها
هم مدتی لذت خواهند برد!. »

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390 توسط علی

ترم اول (ترم جو گیریدگی):

 

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.

وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.

وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن -

و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...

راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.

دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!

لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!

پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

 

 

 

ترم دوم (ترم عاشق شدگی):

 

آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.

می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.

می خواهمت با تمام وجود عزیزم.

همه پول و سرمایه من متعلق به توست.

بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...

امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...

 

 

 

ترم سوم (ترم افسردگی):

 

الو مامان سلام.

مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!

مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه.

ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.

مامان من این زندگی رو نمی خوام.....

 

 

ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):

 

الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟

منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟

دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم...

مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بت زنگ میزنم.......

الو به به سلام چطوری ندا جون؟

آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم...

پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟

به خدا منم دلم یه ذره شده واست.

باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

 

 

 

ترم پنجم (ترم مشروطه گی):

 

الو سلام استاد!

قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بم بده.

به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.

مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.

منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....

قول میدم جبران کنم....

 

 

 

ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :

 

الو مامان من خونه می خوام!

راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.

دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

 

 

ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):

 

خودتون دیگه میفهمین

 

 

 

ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):

 

الو سلام خانم.

واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.

فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....



نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390 توسط علی
به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!مملکته داریم

هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه ، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!مملکته داریم

قبلا برق میرفت بابامون سر فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!مملکته داریم

خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!مملکته داریم

فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته! یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!مملکته داریم

  واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نییت المپیک لندن!مملکته داریم

هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم! مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!مملکته داریم

میگه به خدا راس می گم، طرف میگه نه! اگه راس میگی بگو به جون مامانم!مملکته داریم

یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمون یا بغل دستیمون !مملکته داریم

ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم؛ نوتلا! بی تو هرگز! بعد خارج که میریم، میافتیم دنبال جنس ایرانی! وای عزیزم! پفک نمکی!مملکته داریم

یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی؟؟مملکته داریم

جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن! بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!مملکته داریم

برنامه احکام گذاشتن ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟مملکته داریم

سریال ستایش زنه به شوهرش میگه: باردارم! شوهره بهجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه هوووورااا !!مملکته داریم

طرف سوار اسب شده، عکسشُ گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!مملکته داریم

تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسرههای پارک آبی،مملکته داریم

رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین میگه کرم فقط ساویز داریم.مملکته داریم

سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش! مملکته داریم؟مملکته داریم

غار علیصدر به قندیلاش معروفه؛ اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟مملکته داریم

میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!مملکته داریم

بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن!؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!مملکته داریم

سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که فقط نشسته با ابی چای مینوشه!مملکته داریم

بغلدستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»!مملکته داریم

خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانتون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاهه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!مملکته داریم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 توسط علی

 از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390 توسط علی
کشیش یک کلیسا بعد از یه مدت میبینه کسانی‌ که میان

پیشش برای اعتراف به گناهانشون

،... معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به

خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند،

برای همین یه یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر

کی‌ می‌خواد بیاد به خیانت به همسر

 اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه

خیانت کردم بگه زمین خوردم. 

ازاین موضوع سالها می‌گذره و کشیش پیر می‌شه و

میمیره، کشیش بعدی که میاد

 بعد از یه مدت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من

فکر کنم شما باید یه فکری
 
به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر 
۱۰۰تا

اعترافی که میگیرم
 

۹۰
 تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.

شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی‌ بوده و

هیچ کس جریان رو بهش

نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم یک کم

نگاهش میکنه وبعد میگه،
 ‌
هه ‌هه ‌هه حالا هی‌ بخند ولی‌ همین زن خودت هفته‌ای

 نیست که دست کم 
۳ بار زمین نخوره

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم خرداد 1390 توسط علی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

پیج رنک

آرایش